برنامه امتحان نهایی
به همین اندازه شادی
همين كه قدم هايم را بلند برمي دارم و ضربدري، همين كه كوله پشتي سنگينم را با خودم مي كشم اينطرف و آنطرف، سوت مي زنم و پياده گز مي كنم خيابان بلندمان را، همين كه خجالت نمي كشم بپرم روي جدول ها و دستهايم را از هم باز بكنم كه تعادلم به هم نخورد، همين؛ همه ي همين ها را از دست خواهم داد ظرف يكسال آينده. آخر من هنوز بچه مدرسه اي ام، در يكي از همان روپوش هاي نسبتا" گشاد ذغال سنگی هميشه ي خدا پر از خاك، با قيافه ي دست نخورده ي يك هیفده ساله. من همينم، به همين اندازه شاد و پر سر و صدا، به همين اندازه پر از شور زندگي، به همين اندازه خل و سر به هوا، به همين اندازه شادی...

