انگار توانایی نوشتن رو از دست دادم و درست مثل بچه هایی که دارن راه رفتن یاد می گیرند و باید دستشون رو گرفت حس می کنم که باید کسی کمکم بکنه اما چون کسی نبود و نیست تصمیم گرفتم خودم این کار رو انجام بدم.
اومدم اینجا و دقایق زیادی به دستام نگاه کردم و به اون ها و البته به فکرم کمک کردم اما انگار نتیجه نداد بعد شروع کردم و خودم رو دعوا کردم که زود باش و یالا بنویس... یه چیزه عالی بنویس... اما دیدم فایده نداره من که نویسنده نیستم! پس نباید از خودم انتظار بی خود داشته باشم کافی خودم باشم و بنویسم.
شروع کردم و نوشتم.
ادامه مطلب
هر وقت می خوای می یای، هر وقت بخوای می ری. فقط 4 روز مدرسه ای...
درس ها شروع شده و من هنوز به اون برنامه ی منسجمی که می خواستم نرسیدم. هر چی بیش تر می دوم کمتر می رسم... و اگه نرسم؟! که باید برسم...
بچه ها... هر چی خودت ر از بچه ها دورتر نگه داری به نفعته. نظر شخصیه منه. نه انی که کلا کنج عزلت برگزینی ها!
حال من دست خودم نیست. تابع اتفاق هایی که می افته شده. و این خیلی بده! که دیگروون می تونن ناراحتت کنن. یا خوش حالت کنن. و مثل عروسک خیمه شب بازی ناراحت بشی، یا خوش حال...
این روزها خیلی ها حال منو نمی پرسن. از حال خیلی ها باخبر نیستم.
پ.ن۱:فردا آزمون دارم واااااااااااااای![]()
![]()
پ.ن۲:تولد امام رضا(ع) مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

